تبلیغات
عشق پرواز - خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی خلبان مخصوص 707 شاه



عشق پرواز

منوی کاربری


این وبلاگ را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!     این وبلاگ را صفحه خانگی خودتان کنید!


   پیغام مدیر : خوش آمدید

   افراد آنلاین :

.


نظر سنجی

ترجیح می دهید با کدام یک از شرکت های زیر پرواز کنید؟؟؟












آدرسهای ورود

www.paridan.persianhackers.com

www.paridan.bigestblog.com
www.paridan.mihanblog.com

www.paridan.myblog.ir


وضعیت در یاهو

[mohammad_khalab]


صفحات وبلاگ


صفحات اضافی

درباره ی وبلاگ


لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما

.



span>



لوگوی دوستان

 

http://img2.pict.com/07/3c/88/2889503/0/talamala.gif

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com


آمار وبلاگ

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه



 خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی خلبان مخصوص 707 شاه | هوانوردی ,

بخش اول - فرماندهی گردان C-130


در سال 1349 من درجة سرگردی داشتم. به‌شیراز منتقل و با سمت فرماندهی گردانC130 مشغول به‌كار شدم. از همان ابتدا سعی كردم رابطه‌ام با پرسنل دوستانه و برادرانه باشد. یك روز آنها را جمع كردم و گفتم از امروز به‌بعد اگر كسی بیاید در دفتر من و بگوید فلان كس در مورد من فلان حرف را زده، یا خبرچینی كند، من بلافاصله دستش را می‌گیرم و می‌آورم این‌جا به‌همه‌تان معرفی‌اش می‌كنم. اگر هركس هر حرفی دارد بزند. هرچیزی راجع خود من می‌خواهد بگوید. در اتاق من باز است، بیاید بگوید. اگر كسی بخواهد خبرچینی كند می‌آورم معرفی‌اش می‌كنم. تعداد زیادی از افراد از این حرف من خوششان آمد. تعداد كمی ‌هم كه ظاهراً كارشان این بود راضی به‌نظر نمی‌رسیدند. بعد روابط به‌تدریج عوض شد و روابط بسیار بسیار دوستانه بین درجه‌داران و افسران برقرار شد. كارها به‌نحو احسن انجام می‌شد. آموزش سطح بسیار بالایی داشت. اكثر كارهای آموزشی را خودم می‌كردم. همیشه موقع آموزش به‌خلبانها می‌گفتم هرقدر آموزش بخواهید این‌جا هست. ولی اگر روزی بفهمم كه یك هواپیما به‌زمین خورد و علتش خبط خلبان بوده‌است از جنازه سوخته‌تان هم نمی‌گذرم.
یك نمونه‌از روابطمان را بگویم.

استواری داشتیم به‌نام مرتضی افشار كه مسئول بارگیری و وزن و تعادل هواپیما بود. یك روز به‌اتاقم آمد و بدون هیچ مقدمه‌یی گفت: «من دیگر با تو نمی‌پرم. این نامردی است». و مقداری از این حرفهای عصبی. بعد هم در را به‌هم كوبید و رفت. هرچه فكر كردم كه علت را بفهمم نتوانستم.بچة كرمانشاه بود، یكی از دوستانش به‌نام صفری‌ زال را صدا كردم و پرسیدم. او هم كرمانشاهی بود. اول جوابی نداد و سرش را انداخت پائین. گفتم آمده سر و صدا راه ‌انداخته. گفت ما هم شنیدیم. گفتم بگو! این جنبة ‌خبرچینی ندارد می‌خواهم كمكش كنم. گفت او یك سال است ازدواج كرده ‌است و خانمش بچة شیرخوار یكی دو ماهه‌اش را گذاشته ‌این‌جا و رفته كرمانشاه. الان بچه‌اش مانده روی دست افشار. گفتم چرا زودتر نگفتید؟ سریع به‌دفترم كه گروهبان پناهی بود گفتم یك برگة مرخصی بنویس برای افشار. منتها جزو مرخصی سالیانه‌اش ننویس. مرخصی را روزانه بده. 10-15روز برایش بنویس بگذار در جعبه‌اش. افشار برگه را دیده و همان شبانه با بچه‌اش رفته بود كرمانشاه. دركرمانشاه با خانمش آشتی كرد و بعد از 15روز برگشت. بلافاصله به‌سراغ من آمد. وقتی وارد دفترم شد از پشت میز بلند شدم و با او سلام و علیك گرمی‌كردم و پرسیدم كجا بودی؟ سرش را انداخت پائین و هیچی نگفت. من باز حرفهای متفرقه زدم. افشار همان‌طور كه سرش پائین بود گفت: « بزن توی گوش من!». گفتم چرا؟ دو مرتبه‌‌گفت: «بزن توی گوشم». رفتم به‌طرفش سرش را بلند كرد. صورتش را بوسیدم. اشك توی چشمهایش جمع شد و گفت: «اگر توی گوش من بزنی من راحتترم». گفتم چرا آخر مگر چه شده ؟ گفت: «خودت می‌دانی. من آمدم به‌تو گفتم نامرد. تو هیچی نگفتی. اگر بزنی توی گوشم من راحتتر می‌شوم» گفتم پسر جان این حرفها را نزن خوب نیست! من كه چیزی یادم نمی‌آید. افشار رفت و از آن به‌بعد كسی بود كه واقعاً با جان و دل كار می‌كرد.
البته بقیه هم صمیمی‌كار می‌كردند. من هم سعی می‌كردم كه مسائلشان را حل كنم. اگر كسی كار داشت یا حالش خوب نبود یا به‌هر دلیل دیگر نمی‌خواست بپرد واقعاً مرخصی می‌دادم.
نتیجة این برخوردها این بود كه گردان ما در تمام 7سالی كه من فرمانده گردان بودم حتی یك سانحة هوایی نداشت. جریانها ادامه داشت تا این كه دو گردانC130 مستقر در تهران به‌جای دیگری منتقل شدند و دو گردانی كه در شیراز بودند جای آنها را در تهران پر كردند. گردان ما هم به‌تهران منتقل شد. برای انتقال، فرمانده پایگاه شیراز سرلشكر امیرفضلی كه بعد از سرتیپ نورایی فرمانده شده بود به‌گردان آمد. جریان انتقال را به‌پرسنل گفت از آنهاپرسید: «كی می‌خواهد با هواپیما برود؟ كی می‌خواهد با اتوبوس یا ماشین؟». یك عده گفتند با هواپیما و یك عده گفتند با ماشین. او همة اسامی ‌را یادداشت كرد و بعد گفت: «اینها كه برای رفتن با ماشین اسم نوشتند همه با هواپیما می‌روند و آنها كه می‌خواستند با هواپیما بروند با ماشین می‌روند». یك عده‌اعتراض كردند و گفتند ما ماشین نداریم. امیرفضلی گفت: «اشكالی ندارد، با اتوبوس بروید» و بلافاصله‌از در رفت بیرون.
به‌هرحال گردان ما به‌تهران آمد و مستقر شدیم. در دوران پرواز با C130چندین پرواز داشتم كه خاطره‌انگیز هستند كه فراموشم نمی‌شوند.

یاد عماد
یكبار با مرحوم عماد رام رفتیم ظفار. من خودم پرواز ظفار كم می‌رفتم. گفتند عماد رام و خاطره پروانه می‌خواهند بروند آنجا كنسرت بدهند و برگردند. ما رفتیم فرودگاه آنها را سوار كردیم و رساندیم. بیشتر خلبانهایی كه به‌ظفار پرواز داشتند سعی می‌كردند به‌خاطر فوق‌‌العادة خوبی كه می‌دادند شب بمانند تا پول بیشتری بگیرند. من به‌هردلیل خوشم نمی‌آمد. یعنی این نوع پولها را نوعی پول حرام می‌دانستم. وقتی عماد را رساندم از او برنامه‌اش را پرسیدم. گفت تا ساعت 6و 7 شب كارمان تمام می‌شود و برمی‌گردیم. یك عده گفتند شب بمانیم. یك عده گفتند نه. عماد گفت حالا ببینیم، یا ساعت 6و نیم می‌آییم یا شب می‌مانیم. من گفتم آقای عماد شب ماندن ندارد. سر ساعت 6و نیم هواپیما موتورش روشن است. سه چهار دقیقه منتظر می‌مانم. اگر نیایید می‌روم. گفت یعنی ما را جا می‌گذاری؟ گفتم نه! من می‌روم اگر می‌خواهید بیایید. آنها رفتند كنسرتشان را دادند. به‌افسرهای دیگر گفتند كه من چه گفته‌ام. به‌او گفته بودند بروید چون او می‌رود و معلوم نیست هواپیمای بعدی كی بیاید. من هم سر ساعت موتور را روشن كردم. یك دفعه دیدم از دور چند ماشین دارند چراغ می‌زنند. گفتند عماد اینها هستند. دارند می‌آیند. عماد با عجله خودش را رساند. وقتی بلند شدیم عماد آمد گفت راست راستكی داشتی ما را می‌گذاشتی و می‌رفتی؟ گفتم من سر ساعت حركت می‌كردم. دو سه بار گفت پس ما شانس آوردیم. از آن به‌بعد هربار كه من را می‌دید می‌گفت ما را جا نگذاری! ما سر موقع می‌آییم. حتی این اواخر كه مریض بود و ما رفتیم دیدنش همین را گفت. گفتم موقع بازگشت به‌ایران شما همیشه جا دارید. وقتی هم فوت كرد در مراسم تشییع جنازه‌اش داستان را به‌دخترش گفتم و اضافه كردم كه موقع بازگشت به‌ایران حتماً یك صندلی را به‌اسم او خواهم گرفت و عكسش را روی آن صندلی خواهم گذاشت.


در اردن و اردوگاه فلسطینیها
شاه دستور داده بود نزدیكهای عید هواپیماهای نیروی هوایی به‌اردن و لبنان و این قبیل كشورها بروند و انواع میوه‌ها را برای بازار بیاورند. ظاهراً سوبسید هم می‌دادند چون خیلی گران نبود.من چند پرواز به‌اردن داشتم كه یكی از آنها مصادف بود با درگیری چریكهای فلسطینی بود با ملك حسین. در هتل كه خوابیده بودم صدای رگبار شنیدم. از پنجره نگاه كردم دیدم درگیری شدیدی است. نیروهای دولتی با تانك و آر.پی.جی می‌زدند و چریكها با مسلسل. صبح كه آمدیم پایین جنازه‌ها را در خیابان دیدیم. فلسطینیها جنازه‌های خودشان را جمع می‌كردند و اردنیها هم از طرف دیگر جنازه‌های خودشان را. یكی از این جوانان فلسطین روبنده‌یی داشت كه صورتش را پوشانده بود. او را صدا زدم. 20-30دلار پول داشتم كه به‌او دادم. او لباس پرواز من را كه دید تعجب كرد. چون لباس پرواز اردنیها هم شبیه ما بود. گفتم انگلیسی بلدی؟ گفت بله. گفتم من اردنی نیستم. ما ایرانی هستیم آمده‌ایم اینجا سیب ببریم. به‌پولی كه داده بودم اشاره كرد و گفت این را چه كنم؟ گفتم بده به‌سازمانت. خوشحال شد و با من دست داد و روبنده‌اش را باز كرد و چهره‌اش را به‌من نشان داد. می‌خواست بفهماند كه من را دوست خودش می‌داند. هنوز قیافه‌اش در ذهنم مانده‌است صورتی استخوانی و سوخته داشت با سبیلهایی سیاه.
بار بعد كه رفتیم به‌اردن به‌راهنمایمان گفتم ما را به‌اردوگاه فلسطینیها ببر. برد و واقعاً رقت‌انگیز بود. چادرها را همین طور ردیف زده بودند. كامیونهای ارتشی می‌آمدند برای نان دادن به‌اهالی. نانها آجری بودند و دو سرباز آنها را پرتاب می‌كردند برای مردم. زن و بچه و كوچك و بزرگ می‌دویدند نانها را می‌قاپیدند. بعد كامیون آب می‌آمد. وضع فلاكت‌بار عجیبی داشتند كه روی من، هم به‌عنوان یك انسان و هم به‌عنوان یك مسلمان، تأثیر بسیار زیادی داشت.

در اسراییل:
هواپیماهای نیروی هوایی برای تعمیر اساسی موتورهایشان به‌اسرائیل برده می‌شدند. در نتیجه پرواز به‌اسرائیل زیاد بود. من خودم خوشم نمی‌آمد ونمی‌رفتم. چون همان‌طور كه‌اشاره كردم یكی دو بار به‌اردوگاه آورگان در اردن رفته و به‌شدت تحت تأثیر وضعیت رقت‌آور آنها قرار گرفته بودم. یك بار به‌من مأموریت دادند كه به‌اسرائیل بروم. گفتم كار دارم و نمی‌توانم. گفتند تیمسار می‌آید و نمی‌شود. هركاری كردم نروم نشد. به‌ناچار قبول كردم. روز قبل از پرواز رفتم یك دانه كیك كشمشی گرفتم. یك لیتر آب هم برداشتم و گذاشتم توی ساكم. پرواز كردیم. وقتی نشستیم خیلی ما را تحویل گرفتند. 24ساعت در آن‌جا بودیم. ساعت12 رسیدیم تا ظهر روز بعد. دعوت كردند به‌شام. من كیكی را كه برده بودم خوردم و رفتم سر میز. گفتند چی می‌خوری؟ گفتم هیچی. گفتند بستنی و این و آن و... گفتم هیچی! صبح روز بعد هم باقی ماندة همان كیكی را كه برده بودم خوردم. نزدیكهای ظهر قبل ازپرواز گفتند بیایید ناهار. من باز باقی مانده كیكی را كه برده بودم خوردم. خلاصه‌آن‌جا هیچ چیز نخوردم. موقع برگشت یك اسرائیلی ایرانی‌الاصل گفت در ضمن شما اینجا حتی لب به‌آب ما هم نزدید! گفتم روزة عقب‌افتاده داشتم كه نخوردم. یا حالم خوش نبود و از این بهانه‌ها. تیمسار نورایی پهلوی ما نشسته بود و شاهد حرفهای آن اسرائیلی بود. گفت قضیه چه بود كه تو هیچی نخوردی؟ چون بین ما مهندس پرواز می‌نشست سرم را بردم نزدیكتر گفتم تیمسار شما اردوگاه آوارگان فلسطین را دیده‌اید؟ گفت نه! گفتم من دیده‌ام. تیمسار یك نگاهی به‌من كرد و زیر لب گفت راست می‌گویی بارك‌الله.دیگر پیگیری نكرد و بازگشتیم.

پرواز با ارتشبد طوفانیان
به‌ما مأموریت دادند ارتشبد طوفانیان را به‌آبادان ببریم. قرار بود شب همان‌جا باشیم و روز بعد او را برگردانیم. البته به‌ما نگفتند این مأموریت برای چیست؟ من هم چیزی نپرسیدم. موقع برگشتن طوفانیان صدایم كرد و گفت: «عروسی دخترم بود كه آمدم آبادان. دامادم یك آبادانی است. یك عروسی برایش تهران گرفتیم، یك عروسی در آبادان». بعد دستش را آورد جلو و به‌من گفت دستت را بیاور جلو. دستم را بردم جلو. یك مشت سكة پهلوی ریخت توی دستم و گفت این شاباش سر عروس است. چون شگون دارد یك مشتش را برای تو آوردم. اگر می‌خواهی بین بچه‌ها تقسیم كن! نگاهش كردم. دستم را بردم جلو و تمام سكه‌ها را ریختم كف دستش. خیلی تعجب كرد و گفت چیه؟ گفتم: «تیمسار من راننده تاكسی نیستم كه به‌من انعام می‌دهید! من خلبان نیروی هوایی هستم و این هم یك پرواز است مثل سایر پروازها» و بعد تأكید كردم كه من شوفر تاكسی نیستم. گفت: «این حرف چیست كه می‌زنی؟ من گفتم شگون دارد». گفتم به‌هرصورت خیلی ممنون من از نیروی هوایی حقوق می‌گیرم. چیزی نگفت و با غر غر زیر لب رفت. چند تا از خدمة پرواز به‌من اعتراض كردند كه چرا نگرفتی؟ اگر نمی‌خواستی به‌ما می‌دادی! برگشتیم تهران. یك روز بعد صبح اول وقت تلفن كردند كه تیمسار خاتم احضارت كرده‌است. و به‌قدری عجله دارد كه گفته با هلی‌كوپتر هم بروی. به‌گردان هلی‌كوپتر هم سپرده و جا برایم رزور كرده بود. فهمیدم كار سریع و فوق‌العاده ‌است. به‌سرعت رفتم دفتر خاتم. طبقة دوم بود. از در كه وارد شدم آجودانش گفت: «منتظرت است» و با ناراحتی پرسید چی شده؟ گفتم خبر ندارم. در زدم، رفتم داخل و احترام گذاشتم و ایستادم. اصلاً منتظر من بود. گفت: «فلانی چرا به‌طوفانیان توهین كرده‌ای؟» من هیچ نگفتم. گفت شنیدی چه گفتم؟ توهین كرده‌ای به‌طوفانیان! گفتم من تیمسار توهین كرده‌ام؟ گفت آره زنگ زده گفته توهین كرده‌ای. گفتم تیمسار اشتباه شده. او به‌من توهین كرده‌است. گفت چی؟ گفتم ایشان به‌من توهین كرده است. بعد ماجرا را تعریف كردم. خاتم با تعجب من را نگاه كرد و گفت دیگر چه گفتی؟ گفتم كه گفته‌ام من خلبان نیروی هوایی هستم و از نیروی هوایی هم حقوق می‌گیرم. گفت دیگر چی ؟ گفتم یك بار دیگر گفتم من مگر شوفر تاكسی هستم؟ گفت فكر كن ببین چی گفتی؟ گفتم تیمسار اگر چیز دیگری بود می‌گفتم. خاتم همان جلو من آیفون زد به‌آجودانش و گفت طوفانیان را بگیر. به‌من هم گفت برو. از در آمدم بیرون. سر میز آجودانش ایستادم. پرسید چی بود؟ گفتم چیزی نبود یك سوءتفاهم شده بود. از توی اتاق خاتم صدای او را شنیدم كه داشت با طوفانیان دعوا می‌كرد. صدایش هنوز در گوشم هست كه سرش داد می‌كشید: «مردیكه تو چكاره‌یی به‌خلبان من انعام می‌دهی؟». دیدم هوا خیلی پس است زودی در رفتم و آمدم بیرون. بعد دیدم خاتم گفته بود من را به‌خاطر عدم قبول هدیه تشویق بكنند!

پرواز با اسدالله علم
نظیر جریانی كه با طوفانیان داشتم با علم نیز اتفاق افتاد. به‌ما گفتند علم می‌خواهد از بیرجند بیاید، باید یك هواپیما برود او را بیاورد. من رفتم. او را سوار كردم و برگشتیم تهران. در فرودگاه مهرآباد جلو آشیانة سلطنتی پارك كردیم. اول او و بعد ما پیاده شدیم. چند دقیقه بعد علم آمد جلو و با لحن بسیار مؤدبانه‌ای گفت: «خیلی ممنون!» و دستش را آورد جلو. من دستم را بردم تا با او دست بدهم. دیدم یك مشت سكة پهلوی ریخت كف دستم. تا خواستم بگویم «آقای علم» رفت توی آشیانه. بچه‌ها گفتند چیست؟ گفتم هیچی باز انعام داده‌اند! به‌سرعت رفتم دنبال علم. دیدم در دستشویی است. ایستادم تا برگشت. تا من را دید گفت: «جانم چیه؟». گفتم: «آقای علم بیا!» دستم را بردم جلو. دستش را آورد جلو و گفت چیه؟ سكه‌ها را ریختم توی دستش و گفتم: «ما اینجا راننده تاكسی نیستیم! یك پرواز شما است، یك پرواز دیگر، فرقی نمی‌كند كه شما به‌من انعام می‌دهید». برگشت با دستپاچگی گفت: «این مال من نیست! هدیه اعلیحضرت است! مال من مال اعلیحضرت است!». گفتم: «من كار ندارم مال چه كسی است. ما كه راننده تاكسی نیستیم شما به‌ما انعام می‌دهید». یك نگاهی كرد و با تندی گفت: «گفتم كه مال كیست!». گفتم: « من هم خدمتتان عرض كردم كه من خلبان نیروی هوایی هستم». سرش را تكان داد و گفت بسیار خوب و رفت. روز بعد باز گفتند تیمسار خاتم كارت دارد. رفتم. آجودانش گفت برو منتظرت است. رفتم داخل دیدم پشت میزش نشسته. احترام گذاشتم. خیلی عصبی نبود. سلام و علیك گرمی‌كرد و گفت حالت خوب است؟ بعد اضافه كرد تو به‌آقای علم توهین كردی؟ گفتم نه تیمسار. گفت به‌اعلیحضرت؟ گفتم تیمسار من توهین به‌كسی نكرده‌ام. گفت می‌دانم راستش را می‌گویی بگو چه بوده؟ داستان را برایش گفتم و اضافه كردم كه علم به‌من گفت این سكه‌ها هدیة اعلیحضرت است. این خوب نیست تیمسار. ما خلبان هستیم و از نیروی هوایی حقوق می‌گیریم. گفت راجع به‌اعلیحضرت هیچ چیز دیگری نگفته‌ای؟ گفتم نه تیمسار. ایشان گفت مال من مال اعلیحضرت است من هم گفتم مال هركس باشد من هدیه ‌از شما نمی‌پذیرم، چون راننده تاكسی نیستم. خاتم گفت باز هم فكر كن به‌اعلیحضرت چیز دیگری نگفتی؟ گفتم نخیر من همین را گفتم. اگر شما فكر می‌كنید این توهین است بگویید. گفت نه ‌این توهین نیست. كار خوبی كردی نگرفتی. بعد همانجا آیفون زد به‌آجودانش گفت آقای علم را بگیر. من آمدم بیرون اما این بار دیگر صدای داد و بیداد نشنیدم. برگشتم پایگاه. فرمانده پایگاه كه همان سرلشگر امیرفضلی بود داستان را پرسید. گفتم. با تعجب و حسرت گفت اِ نگرفتی؟ گفتم نه. خیلی دلش سوخته بود كه من نگرفته‌ام كه نصفی از آن را بدهم به‌خودش. چند روز گذشت دیدم دستور تشویقم آمد.

منبع:انجمن هوافضا

نویسنده:co-pilot



نوشته شده توسط سید محمد میرعبداللهی در جمعه 21 اردیبهشت 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

لینک ثابت | نظرات ()



    حقوق این وبلاگ محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2006 © http://paridan.mihanblog.com

 Resolution: 1024 * 768

منوی اصلی

= صفحه نخست
= پست الکترونیک

= نامه به مدیر وبلاگ
= طراح قالب وبلاگ


نویسندگان

سید محمد میرعبداللهی(139)


موضوعات
هوانوردی(136)


آرشیو

تیر 1389 (1)
فروردین 1389 (1)
اسفند 1387 (1)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (2)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (2)
آبان 1386 (5)
مهر 1386 (1)
مرداد 1386 (3)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (3)
آذر 1385 (5)
آبان 1385 (2)


لینکستان

بزرگترین پایگاه فروش سی دی های هوانوردی

BILGI SAYAR

جوانان

Persian Aviation

ایمنی هواپیمایی ایران

هواپیمای جنگنده

تاراج عاشق

گروه عاشقان پرواز در یاهو

انجمن نیروی هوایی

اموزش فتوشاپ در سایت من

آذر آموزش

free download

چهار بعدی

ژرفا ( آن شو که هستی )

سایت جذب نیرو

سازمخالف

انجمن هوا و فضا

وبلاگ تخصصی موتورهای جت و راکتی

جهنم همین جاست

حرفهایی در دل نهفته

عشق پرواز(iranianairforce)

دلگفت خدا نشنید..

سایت سید محمد میرعبداللهی

انجمن دانشجویان

حالا بیا تو

وبلاگ علی فروتنی

عاشقان


لینکدونی

جنگنده ی تهاجمیa 10 (- کلیک)
عكسهایی از فرودگاه خوی (- کلیک)
عکسهایی از سقوط میگ ۲۹ که خلبانش در حال اجکت هست. (- کلیک)
جنگنده ی اف 5 (- کلیک)
بزرگترین هواپیما (- کلیک)
سر و صدای هواپیماها در ذهن کودکان اثر منفی می گذارد (- کلیک)
معرفی تعدادی از هواپیماهای بدون سرنشین ایران (- کلیک)
معرفی جنگنده - بمب افکن سوخوی سی و دو (- کلیک)
Boeing 717 (- کلیک)
Airbus A380 (- کلیک)
بویینگ ee7E7 (- کلیک)
بوئینگ 777 (- کلیک)
Airbus Beluga (- کلیک)
سانه ی هوایی سی ۱۳۰ (- کلیک)
جدیدترین اخبار روز دنیا (- کلیک)
جواب به سوالات شما (- کلیک)
 آرشیو لینكدونی
پرشین وبلاگ
لیست وبلاگ های فارسی
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ICT
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو


جست و جو


خبرنامه


مطالب پیشین

فرهنگ

پرنده ای فرتر از یک بمب افکن-HYPERSOAR

محکومیت ایران ایر به گرانفروشی/ بازگشت قیمت بلیت هواپیما به حالت اولیه

تایید مهاجرت خلبانان ایرانی به کشورهای خلیج فارس!!!!!

فرودگاه بین المللی هنگ کنگ بهترین فرودگاه جهان

فرمانده جدید نیروی هوایی

سقوط بویینگ 747 - كلمبیا

اخراج ایران ازنمایشگاه خدمات دفاعی آسیادرمالزی

ایران ایر-شناسنامه!

همزمان با روز ارتش؛ 200 فروند جنگنده در آسمان تهران رژه رفتند!

17 فروند هواپیما وارد ناوگان می شود.

فروش 12 فروند "میگ-29" روسی به اسلواکی

حادثه ارباس ماهان - مهرآباد 21/8/86

ایران مشتری شرکت توپولف



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);