تبلیغات
عشق پرواز - خلبانان قهرمانان



عشق پرواز

منوی کاربری


این وبلاگ را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!     این وبلاگ را صفحه خانگی خودتان کنید!


   پیغام مدیر : خوش آمدید

   افراد آنلاین :

.


نظر سنجی

ترجیح می دهید با کدام یک از شرکت های زیر پرواز کنید؟؟؟












آدرسهای ورود

www.paridan.persianhackers.com

www.paridan.bigestblog.com
www.paridan.mihanblog.com

www.paridan.myblog.ir


وضعیت در یاهو

[mohammad_khalab]


صفحات وبلاگ


صفحات اضافی

درباره ی وبلاگ


لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما

.



span>



لوگوی دوستان

 

http://img2.pict.com/07/3c/88/2889503/0/talamala.gif

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com


آمار وبلاگ

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه



 خلبانان قهرمانان | هوانوردی ,

بخونید و یه فاتحه به روحش بفرستید با تشکر از محمدجان که اینو برام فرستاد
به یاد خلبان، مجید بروجردی (صالح) در دهمین سالمرگش
دیگر به زمین بازنگشت
وبلاگ عشق پرواز
از بچگی عاشق هواپیما بود. هركس به سفری می رفت، برایش هواپیما سوغات می آورد. من هم كه ۲۷ سفر به مكه معظمه مشرف شدم، برایش هواپیما آوردم
دوازده سال در سوئیس درس خواند . شما بگویید، یك ریال از من گرفت ، هیهات! شب ها كار می كرد، روزها درس می خواند یا روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند تا شد خلبان
 
پرنده كاغذی را پر داد و صدای زوزه هواپیما را تقلید كرد. بعد، نشست پشت میله های ایوان و چرخ خوردن آن را تماشا كرد. هواپیما، گشت و گشت و گشت، چرخ خورد و چرخ خورد و چرخ خورد و افتاد وسط باغچه. پسرك، جیغ زد؛ از شادی بود یا از غم. پدر از جا جهید و فریاد زد: «چی شد؟ طوری  شده مجید؟»
آویزان شد از نرده های ایوان طبقه بالا، طوری كه كم مانده بود پدر، قالب تهی كند. بعد، با خنده گفت: «نه. چیزی نشده كه. فقط هواپیمای مجید سقوط كرد!» و رفت سراغ یك هواپیمای دیگر تا پرش دهد و پرنده كاغذی چرخ بخورد و دوباره بیفتد یك گوشه دیگر حیاط.
احمد صالح، پدر مجید، ۲۴ سال با این نگرانی زندگی كرد تا این كه بیستم مهرماه سال ،۷۳ رسانه ها خبر دادند: «هواپیمای فوكر اف ،۱۰۰ كه از تهران عازم اصفهان بود، در حوالی این شهر سقوط كرد و تمام سرنشینان آن كشته شدند.»
جنازه اش را كه آوردند، پدر با علامت دست، اشاره كرد كه تابوت را زمین بگذارند. این كار را كردند. آب دهانش را فرو داد و این بیت را خواند: «خواستم كه فراق را نبینم دیدم آمد به سرم از آنچه می ترسیدم.»
پیرمرد سال هاست با بیماری مزمن و مرگ آور آسم، دست و پنجه نرم می كند و یادم هست وقتی گفتم كه می خواهم برای گفت وگو درباره مجید به دیدنتان بیایم، نفسش را به سختی تازه كرد و گفت: «مادرش اجازه نمی دهد از او حرف بزنیم.»
اما، بالاخره ما با هم حرف زدیم؛ در حالی كه مادر مجید، اتاق كوچك خانه شان را ترك كرد و خودش را با آب دادن گل های باغچه سرگرم نشان داد. مشكی تنش بود و مرا كه دید، فهمید كه آمده ام تا با شوهرش، درباره مجید صالح، كمك خلبان فوكر اف ۱۰۰ ساقط شده در اصفهان ، صحبت كنم. خیلی تحویلم نگرفت و اجازه داد تا بروم داخل.
مجید صالح، یا همان مجید بروجردی، مرد رعنای خیابان شكوفه، پایین تر از خیابان ناصری بود. یك سالی می شد كه با پشتوانه دوازده سال تحصیل و پرواز در ۹۳ كشور دنیا ، به ایران برگشته بود و البته بیشتر ساعات عمرش را در آسمان سپری می كرد. این آخری هم، پرواز خودش نبود؛ جای خلبان دیگری می پرید كه از او خواهش كرده بود، جای خالی اش را پر كند!
چنین شد كه در این اقبال، «كركس» اصفهان او را بلعید و امروز، بعد از یك دهه از سقوط هواپیمای كوچك ۱۰۰ نفره و مرگ مجید، صفحات همشهری محله را به یاد او و همه همراهانش در پرواز به آسمان ها زینت داده ایم.
استخوانی كه ۲۴ سال در گلو ماند
حاج احمد، شاعر و مداح اهل بیت (ع) است. گفت وگوی او را شاید در شماره های گذشته خوانده  باشید و آنجا هم گفته ام كه هروقت او را و پیشگاه خانه اش را می بینم، بی اختیار یاد سیاهپوشان بیستم مهرماه سال ۷۳ می افتم. این بار، من نه برای اینكه مردی رنجور و خسته و دلگیر از بی مهری های مرسوم جامعه را به سخن درباره شعر و ادب و عالم ذكر اهل بیت وادارم، كه برای حرف زدن از مجید، جوان ۳۳ ساله ای كه بعد از مرگش، پدر از خواندن روضه علی اكبر دست كشید، پیش او هستم. روی صندلی لم داده، سرفه می كند و گاهی اسپری مخصوص بیماران آسمی را به كمك می گیرد تا بتواند آنچه درباره آخرین فرزندش باید بگوید، به زبان بیاورد.
اولین جمله ای كه درباره مجید می گوید، همان است كه در ورودی این نوشته آورده ام. اینكه ۲۴ سال با دغدغه مرگ فرزند زندگی كرده است و وقتی او را از دست داده، دیگر كمرش راست نشده است. مادر در حیاط به گل ها آب می دهد و او آرام، طوری كه همسرش نشنود، از مجید می گوید: «سه تا دختر و یك پسر دیگر غیر از مجید دارم، اما او تیكه من نبود!»
با این جمله شروع می شود. یعنی چی؟ یعنی اینكه انگار او اصلاً به بچه های دیگرش نرفته بود؛ سختكوش و پرتلاش: «دوازده سال در سوئیس درس خواند و آموزش خلبانی دید. شما بگویید، یك ریال از من گرفت. خیر! شب ها كار می كرد، روزها درس می خواند یا روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند تا شد خلبان. من و مادرش باید در عزای او دردمند باشیم. حالا من پدرم، اما مادرش چگونه می تواند این رنج را تحمل كند؟ ده سال است كه پایش را از پله های طبقه دوم بالا نگذاشته، مبادا اتاق مجید را ببیند و چشمش به یادگار های او بیفتد. او ده سال است كه در هیچ عروسی و مجلس شادمانه ای شركت نكرده است. در واقع دنیا را ترك كرده است. ببینیدش!»
لختی بعد، به تكاپو می افتم كه تصویری از مجید را بیابم. چند هفته قبل كه آمدم، قابی از او روی دیوار بود و حالا...: «به بهانه نقاشی، عكسش را از دیوار برداشته. من هم اصرار نمی كنم حتماً عكس مجید جلوی چشم هردویمان باشد.»
و حرف های قبلی را از سر می گیرد: «از بچگی عاشق هواپیما بود. هركس به سفری می رفت، برایش هواپیما سوغات می آورد. من هم كه ۲۷ سفر به مكه معظمه مشرف شدم، برایش هواپیما آوردم. حتی خودش به همه سفارش می كرد كه برایش فقط هواپیما بیاورند. كلكسیونی از هواپیماهای مختلف داشت و فكر نمی كنم كسی به اندازه او اسباب بازی از نوع هواپیما داشته باشد. بچه  هم كه بود و داشت هواپیمابازی می كرد، گفت: هواپیمای مجید سقوط كرد. من همان روز دلم لرزید و همیشه وقتی نگاهش می كردم، یاد این جمله اش می افتادم. اما از نه سالگی اش، ۲۴ سال گذشته بود كه این اتفاق تلخ افتاد.»
یادم است روزی را كه آوردندش. البته خبر دهان به دهان گشته بود و قبل از شنیدن اخبار از رادیو و تلویزیون، به گوش ما رسیده بود: «پسر حاج احمد، سقوط كرده.» همواره این سؤال، طرح می شد كه: «مگه بچه حاج احمد خلبان بوده؟»
پدر درباره این ماجرا می گوید: «نزدیكترین دوستان من، همسایه های ما و آشنایان خانوادگی نمی دانستند كه مجید خلبان است. پای پلكان هواپیما، سردوشی اش را می چسباند و وقتی از كابین می آمد بیرون، سردوشی ها را برمی داشت. می گفت: دوست ندارم كسی مرا به عنوان خلبان بشناسد و من فكر كنم آدم مهمی هستم.»
الآن، شاید اگر از خیابان شكوفه عبور كنید، مغازه هایی باشند كه هنوز تصویر قاب گرفته ای از خلبان مجید صالح را به دیوار زده باشند و تو، شب های جمعه، برایش فاتحه بخوانی و بپرسی: «این بنده خدا، پسر حاج احمد صالح نیست؟»
وارسته از دنیا
پیرزن، گاهی می آید تو و حرف های ما را گوش می دهد. صدایمان را آرام می كنیم و ادامه می دهیم. لابد می خواهد بداند این خبرنگار سمجی كه برای شنیدن حرف های آنان، چند نوبت تماس گرفته، حالا می خواهد چه بشنود و چه بنویسد؛ می خواهد صفحه روزنامه اش را با این چیزها پر كند یا قرار است، رنج جانكاه یك پیرمرد و پیرزن بیمار در فراق فرزندشان را انعكاس دهد. من، اما می دانم كه باید آن ها را اطمینان دهم كه نوع دوم به مقصود نزدیكتر است. نوشتن از مجید، كمك خلبان جوان و سختی كشیده ای كه عاقبت، عطای
 
 
تحصیل و كار در یكی از بهترین كشورهای اروپایی را به لقایش بخشید و به پدرش گفت: «در مملكت خودم كار می كنم؛ این طوری هم مواظب شما هستم و هم در كشورم به مردم خدمت می كنم.»
حاج احمد، بسیار از خیرخواهی و انساندوستی مجید می گوید. حتی یك ماجرا را برایم تعریف می كند كه شاید برای شما هم جالب و شنیدنی باشد: «گاهی، پولی به من می داد كه به صندوق قرض الحسنه مسجد رحمتیه ببرم. می بردم و قسط می دادم. یك بار به او گفتم: تو كه وامی از این صندوق نگرفته ای. اگر پول می خواهی، بگو تا بدهم. بالاخره می توانم به اندازه خودم، كمكی كرده باشم. گفت: نه. این وامی است كه یكی از همكارانم گرفته و هرماه، پولی به من می دهد تا اقساطش را پرداخت كنم. بعد از مرگش، همان همكار، مرا دید. فكر می كنم درست روز ختم مجید بود. گفت، ازدواج كرده و تا مدت ها نمی توانسته قسط وامش را بدهد. برای همین، مجید به جای او قسط می داده است.»
گاهی، زنی به دیدن مادرش می آمد. به او می گفت: اگر این زن، نیازی دارد، بگو تا كمكش كنیم، اما مادرش می گفت: هر زنی كه به خانه ما می آید، آدم نیازمندی نیست. بعد، دوتایی باهم می خندیدند. البته، همیشه خنده به لب داشت و این یكی، ویژگی و خصلت آشنای مجید بود.
آیا او شهید است؟
باز یادم هست در آیین تشییع و مراسم یادبود مجید صالح، دائماً صفت شهید به او اطلاق می شد. حتی هنوز زیر عكس كوچكی از او نوشته است: شهید مجید بروجردی، فرزند حاج احمد صالح، مداح اهل بیت (ع)، اما چگونه این لفظ برای خلبانی كه هواپیمایش، نه در یك عملیات جنگی كه در یك سفر عادی هوایی از پای درآمده، سر زبان ها افتاد؟
حاج احمد می گوید: «اولین بار، این صفت را مقام معظم رهبری در نماز جمعه همان ایام به كار بردند. ایشان گفتند، كسانی كه در ماجرای سقوط هواپیما كشته شده اند، شهید به حساب می آیند. خب، مجید كه تازه خلبان هواپیما بود و در حین یك مأموریت از دنیا رفته بود. بنابراین، اطلاق كلمه «شهید» به او، صحیح است، اما بعد از این ماجرا، كسی نام او را در فهرست شهدا ثبت نكرد. من هم پیگیری نكردم كه مجید، شهید باشد. مهم نبود برای ما، اما قضیه وقتی جالب شد كه حتی جنازه او را به ما تحویل نمی دادند و می گفتند، باید او و شش خدمه هواپیما در یك موقعیت دفن شوند. من نپذیرفتم و اصرار كردم كه می خواهم او را در ابن بابویه به خاك بسپارم.»
بیستم مهرماه ،۷۳ خانه كوچك احمد صالح، پر بود از آدم های جورواجور؛ مرشد زورخانه بود، مداح و ذاكر اهل بیت بود، خلبان و نظامی بود، روحانی بود، ... تشییع هم با شور خاصی انجام شد. ابن بابویه، چنین جمعیتی را در سال های اخیر به خودش ندیده بود. شاید بعد از مرگ تختی، این همه آدم برای تشییع یك نفر به آنجا نرفته بودند؛ آن  هم یك جوان ناشناس كه حالا نامش تا حدودی سر زبان ها افتاده بود. تازه بعضی ها فهمیده بودند كه پسر احمد صالح، خلبان بوده و باید برای سرسلامتی پدر بشتابند.
جعبه سیاهی كه گم شد
ماجرای سقوط هواپیما در كشور ما، كاملاً ابتدایی كالبدشكافی می شود. به یاد بیاورید كه هواپیمای رحمان دادمان، وزیر راه و تنی چند از نمایندگان استان گلستان، چگونه در ساری فرو خفت و بعد از خوانش جعبه سیاه آن هواپیمای روسی، خلبان، مقصر تشخیص داده شد. كسی كه به همراه همسفرانش مرده بود و توان دفاع از خودش را نداشت. از پدر مجید می پرسم: در آن حادثه آیا خطای فردی خلبان هم دخالت داشت؟ سرش را به علامت نفی تكان می دهد. اسپری را به دهانش می گذارد، نفسی تازه می كند و می گوید: «یكی از همكارانش به من گفت: شیشه های هواپیما، هفت لایه اند. ما وقتی لاشه هواپیما را پیدا كردیم، شیشه های آن، در اثر حرارت، لوله شده بود. چطور می شود هواپیما بعد از برخورد با زمین، دچار این انفجار شدید شود؟ او معتقد بود كه احتمالاً  هواپیما پیش از سقوط، منفجر شده است. خدا عالم است، اما مجید، دوره خلبانی را در بهترین كشور اروپایی دیده بود و ساعت ها تجربه پرواز در جهان را با خود داشت. به نظرم چنین نمی آید كه او تقصیری داشته باشد. البته گفتند كه جعبه سیاه هواپیما گم شده است. آیا چنین چیزی امكان دارد؟»
بعد، یاد یك عملیات پرخطری می افتد كه مجید آن را به انجام رسانده است. می گوید: «در یكی از پروازهای داخلی، چرخ هواپیما باز نشده بود. برج مراقبت دستور می دهد كه هواپیما را در آسمان نگه دارند تا سوخت آن به حداقل برسد، بعد فرود اضطراری بكنند. مجید از داخل كابین به انتهای هواپیما می آید، وارد بخش فنی می شود و با چند حركت، چرخ ها را باز می كند. آن وقت، مسافران هواپیما او را غرق بوسه می كنند و از طرف هواپیمایی تشویق می شود.»
 
مجید صالح، مرده است. حالا چه درباره او بیش از این حرف بزنیم یا نزنیم. فقط دلم می خواهد این شعر پدرش را در پایان بندی این «گزارش شخصی» بیاورم. شعری كه قرار است مطلع كتابی به نام «لاله  خونین» باشد؛ البته اگر مشكلات مالی احمد صالح، اجازه انتشار این كتاب مانده در صندوقچه خانه آن ها را بدهد. شعر را بخوانید و برای او فاتحه ای بفرستید:
لاله خونینم از باد خزان افتاده ام
من مجید هستم كه دور از دوستان افتاده ام
بیستم مهر هزار و سیصد و هفتاد و سه
با هواپیما به راه اصفهان افتاده ام
وقتی با حاج احمد خداحافظی می كنم، آهسته می گوید: نشریه را روز پنجشنبه به دستم برسان. برادر بزرگ مجید ـ كه ۲۷ سال در غربت زندگی می كند ـ برای دهمین سالگرد او به ایران می آید. می خواهم همشهری محله هم در مجلس یادبود مجید خوانده شود.
اطاعت می كنم و همین امروز، چند نسخه نشریه را می برم در خانه شان. خیابان شكوفه، پایین تر از خیابان ناصری.


نوشته شده توسط سید محمد میرعبداللهی در شنبه 5 آذر 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

لینک ثابت | نظرات ()



    حقوق این وبلاگ محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2006 © http://paridan.mihanblog.com

 Resolution: 1024 * 768

منوی اصلی

= صفحه نخست
= پست الکترونیک

= نامه به مدیر وبلاگ
= طراح قالب وبلاگ


نویسندگان

سید محمد میرعبداللهی(139)


موضوعات
هوانوردی(136)


آرشیو

تیر 1389 (1)
فروردین 1389 (1)
اسفند 1387 (1)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (2)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (2)
آبان 1386 (5)
مهر 1386 (1)
مرداد 1386 (3)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (3)
آذر 1385 (5)
آبان 1385 (2)


لینکستان

بزرگترین پایگاه فروش سی دی های هوانوردی

BILGI SAYAR

جوانان

Persian Aviation

ایمنی هواپیمایی ایران

هواپیمای جنگنده

تاراج عاشق

گروه عاشقان پرواز در یاهو

انجمن نیروی هوایی

اموزش فتوشاپ در سایت من

آذر آموزش

free download

چهار بعدی

ژرفا ( آن شو که هستی )

سایت جذب نیرو

سازمخالف

انجمن هوا و فضا

وبلاگ تخصصی موتورهای جت و راکتی

جهنم همین جاست

حرفهایی در دل نهفته

عشق پرواز(iranianairforce)

دلگفت خدا نشنید..

سایت سید محمد میرعبداللهی

انجمن دانشجویان

حالا بیا تو

وبلاگ علی فروتنی

عاشقان


لینکدونی

جنگنده ی تهاجمیa 10 (- کلیک)
عكسهایی از فرودگاه خوی (- کلیک)
عکسهایی از سقوط میگ ۲۹ که خلبانش در حال اجکت هست. (- کلیک)
جنگنده ی اف 5 (- کلیک)
بزرگترین هواپیما (- کلیک)
سر و صدای هواپیماها در ذهن کودکان اثر منفی می گذارد (- کلیک)
معرفی تعدادی از هواپیماهای بدون سرنشین ایران (- کلیک)
معرفی جنگنده - بمب افکن سوخوی سی و دو (- کلیک)
Boeing 717 (- کلیک)
Airbus A380 (- کلیک)
بویینگ ee7E7 (- کلیک)
بوئینگ 777 (- کلیک)
Airbus Beluga (- کلیک)
سانه ی هوایی سی ۱۳۰ (- کلیک)
جدیدترین اخبار روز دنیا (- کلیک)
جواب به سوالات شما (- کلیک)
 آرشیو لینكدونی
پرشین وبلاگ
لیست وبلاگ های فارسی
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ICT
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو


جست و جو


خبرنامه


مطالب پیشین

فرهنگ

پرنده ای فرتر از یک بمب افکن-HYPERSOAR

محکومیت ایران ایر به گرانفروشی/ بازگشت قیمت بلیت هواپیما به حالت اولیه

تایید مهاجرت خلبانان ایرانی به کشورهای خلیج فارس!!!!!

فرودگاه بین المللی هنگ کنگ بهترین فرودگاه جهان

فرمانده جدید نیروی هوایی

سقوط بویینگ 747 - كلمبیا

اخراج ایران ازنمایشگاه خدمات دفاعی آسیادرمالزی

ایران ایر-شناسنامه!

همزمان با روز ارتش؛ 200 فروند جنگنده در آسمان تهران رژه رفتند!

17 فروند هواپیما وارد ناوگان می شود.

فروش 12 فروند "میگ-29" روسی به اسلواکی

حادثه ارباس ماهان - مهرآباد 21/8/86

ایران مشتری شرکت توپولف



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);