تبلیغات
عشق پرواز - ده سال دور از آسمان (خاطرات خلبان اسدا...اکبری فراهانی)



عشق پرواز

منوی کاربری


این وبلاگ را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!     این وبلاگ را صفحه خانگی خودتان کنید!


   پیغام مدیر : خوش آمدید

   افراد آنلاین :

.


نظر سنجی

ترجیح می دهید با کدام یک از شرکت های زیر پرواز کنید؟؟؟












آدرسهای ورود

www.paridan.persianhackers.com

www.paridan.bigestblog.com
www.paridan.mihanblog.com

www.paridan.myblog.ir


وضعیت در یاهو

[mohammad_khalab]


صفحات وبلاگ


صفحات اضافی

درباره ی وبلاگ


لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما

.



span>



لوگوی دوستان

 

http://img2.pict.com/07/3c/88/2889503/0/talamala.gif

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com


آمار وبلاگ

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه



 ده سال دور از آسمان (خاطرات خلبان اسدا...اکبری فراهانی) | هوانوردی ,

از كرمانشاه با هواپیما به تهران آمدیم و دو روز هم در قرنطینه بودیم. ۱۰ سال آرزو داشتم كه یك ستاره در آسمان ببینم چون هیچ وقت شب ها بیرون نرفتیم و اولین شب قرنطینه در تهران این آرزویم برآورده شد 

سرتیپ خلبان آزاده اسدا... اكبری فراهانی در بهمن ماه سال ۱۳۲۹ در بهشهر متولد شد. وی از آن پس زندگی اش را به دلیل شغل پدرش در بسیاری از شهرهای ایران چون نكا، بروجرد، خرم آباد و اصفهان گذراند و از كلاس هفتم به بعد را در تهران به سرمی برد. پدر وی در ژاندارمری كار می كرد. او پس از اتمام دبیرستان وارد دانشكده خلبانی شد و با گذراندن امتحانات و معاینات پزشكی سخت به رویای پرواز نزدیك می شد. پروازهای ابتدایی را در پایگاه قلعه مرغی تهران انجام داد. در سال ۱۳۴۹ برای تعلیمات خلبانی به آمریكا رفت و در پایگاه لكلند واقع در تگزاس امتحانات زبان و پرواز را گذراند و به پایگاه هوایی ویلیام واقع در آریزونا منتقل شد. با استعدادی كه داشت آن دوره را در زمان یك سال به پایان رساند و در مهر سال ۱۳۵۰ با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت. وی اكثر دوران خلبانی ا را در حال پرواز با هواپیمای شكاری اف پنجش گذرانده است.

 در ایران به پایگاه شاهرخی «نوژه فعلی» در گردان ۲۱ شكاری پیوست.

سپس به پایگاه هوایی تبریز منتقل شد و دوران خدمتش را تا قبل از زمان جنگ در آن جا بود. در سال ۵۳ به دلیل توانایی ها و استعدادهای فوق العاده اش در پرواز، توسط شخص خود شاه به تیم آكروجت تاج طلایی آن زمان پیوست كه در تمامی دنیا شناخته شده بود. در هر تیم آكروباتیك هشت خلبان بود كه تنها شش نفر برای انجام نمایش ها پرواز می كردند و دو نفر هم به صورت ذخیره بودند. این تیم تیزپرواز وظیفه اش نمایشهای هوایی بود كه برای جلب نظر جوانان و نشان دادن قدرت نیروی هوایی انجام می شد و لیدر آن مرحوم تیمسار نادر جهانبانی بود.

تیم اکروجت طلایی 

عکسهای بیشتر در ادامه ی مطلب

این توصیفات همگی تا سال ۱۳۵۹ است كه جنگ شروع نشده بود. آقای فراهانی تنها چند روز بعد از جنگ اسیر شد و حدود ۱۰ سال برای آزادی ایران و ملت ایران اسارت كشید. خاطرات دوران اسارتش را كه همگی ایثار و آزادگی است از زبان شیوایش بشنوید:

اكثر عملیات ها را با موفقیت انجام می دادیم و بیشتر در هر پرواز با چهار فروند و دو فروند بودیم كه یك نفر لیدر و بقیه در بال او بودند، تا روزی كه به ما عملیات بمباران تاسیسات برق موصل اعلام شد و قرار شد دو فرونده پرواز كنیم. من لیدر شدم و آقای فضیلت كه بعدها به مقام شهادت نایل شد در بال من بود. باید به گونه ای پرواز می كردیم كه رادارهای عراقی ما را نبینند به همین خاطر شب قبل از هر عملیات ما با نقشه مسیر را مشخص و از روی زمان و مقیاس نقاط متعددی را انتخاب می كردیم تا نقطه هدف حتی از زمان پرواز از پایگاه خود هم امكان داشت رادارهای عراقی ما را رویت كنند؛ پس باید در ارتفاعات بسیار پایین و دور از هرگونه شهر و پایگاه نظامی تا هدف پرواز می كردیم. این سقف پروازی را تا هدف حفظ می كنیم و كمی مانده به آن ارتفاعمان را بیشتر می كنیم تا بتوانیم هدف را نشانه برویم كه به این حركت پاپ آپ (pop up) می گویند. باید كمترین فرصت را به نیروهای هوایی دشمن می دادیم تا ما را نبینند. در حركت پاپ آپ هم باید بسیار هوشیار باشیم چون وقتی هواپیما را بالا می كشیم امكان قفل (Lock) كردن آنها از سوی دشمن وجود دارد به همین خاطر در هنگام پاپ آپ باید به صورت زیك زاك پرواز كنیم. ماموریت ما نیز همین گونه بود و قرار بود وقتی كه من پاپ آپ می كردم آقای فضیلت به فاصله سه ثانیه بعد از من پاپ آپ كند. ما هدف را زدیم و قرار بود بعد از عملیات من به سمت پایگاه تبریز پرواز كنم و آقای فضیلت هم به من پیوندد.

آخرین چیزی كه یادم هست صدای آقای فضیلت بود كه از من پرسید فاصله شما تا تبریز چقدر است؟ من هم جواب دادم ۱۶۷ مایل و این تنها چیزی هست كه آخرین لحظات پرواز به یاد دارم.

این چیزهایی كه می گویم فقط احتمالات است چون من دیگر بیهوش بودم. من احتمال می دهم كه از طرف یكی از پدافندهای هوایی تیری به من شلیك شده و با فیوز صندلی پرتاب برخورد كرده و من پرتاب شده باشم. در صورتی كه هیچ آمادگی نداشتم و ناگهان صندلی پرتاب شد و به خاطر فشار بسیار بالا من بیهوش شدم. تنها چیزی كه یادم مانده این است كه بر زمین افتاده بودم و چشم هایم را كه باز كردم دیدم فردی با لباس های كردی بالای سر من ایستاده بود. چندین بار بیهوش شدم و باز به هوش آمدم. در یكی از این هوشیاری ها دیدم كه افراد صدام هل هله كنان و با صدای گلوله های تفنگ بالای سر من آمدند. چند لحظه بعد احساس كردم كه همگی بالای سر من ایستاده اند.

خلبانان هواپیماهای شكاری باید از ساعت هایی كه بند غیر فلزی دارند، استفاده كنند. در صورتی كه من سال ها پیش از آن یك ساعت رولكس با بند فلزی هدیه گرفته بودم و در آن پرواز به دستم بود. هنگامی كه به بیرون پرتاب شده بودم ساعت من احتمالاً به یكی از دستی های داخل كابین گیر كرده بود و باعث جراحت شدیدی در ناحیه مچ دست من شده بود كه هنوز هم جایش مانده است. از یك چیز دیگر بسیار متحیرم كه چگونه چتر نجات من باز شده بود چون من در آن زمان كاملاً بیهوش بودم و حتی بعد از بازشدن چتر هم ما باید حالت های خاصی بگیریم و به مسیر جهت بدهیم در صورتی كه من بیهوش به آن آویزان بودم. از طرف دیگر یك جعبه كمك های اولیه (Survival Key) به تمامی صندلی های هواپیماهای شكاری متصل شده است كه خلبان بعد از پرتاب در ارتفاعات پایین باید آن را از خود جدا كند ولی چون من بیهوش بودم آن بسته همچنان به من وصل بود و من با همان جعبه به زمین خوردم كه باعث ضرب دیدگی شدیدی در ناحیه ستون فقراتم شده بودم. دست راست و سرم هم شكسته بود. جایی كه من افتاده بودم ماشین نمی توانست برود به همین خاطر احتمالاً ماشین تا پایه آن تپه آمده بود و مردم كرد عراقی مرا هل هله كنان برداشتند و به پایین بردند. یكی از صحنه ها را به خوبی به یاد دارم كه یكی از آن افراد با خشونت آمد و مرا با آن اوضاع و حالتی كه داشتم و از چندین ناحیه مجروح شده بودم برداشت و به داخل چترنجاتم انداخت و چتر را به كولش گرفت و پایین برد.

من را در یك ماشین ارتشی كه شبیه یك وانت بار بزرگ بود انداختند بعد از مدتی به یك شهر رسیدیم كه نمی دانم كدام شهر عراق بود ولی از تعداد افراد داخل شهر حیرت كرده بودم. تعداد زیادی از مردم مثل این بود كه آماده بودند من را دستگیر كنند با تفنگ های كلاشینكف ایستاده بودند و هل هله می كشیدند و بعضاً تیرهوایی شلیك می كردند كه صحنه بسیار رعب انگیزی بود.

تمامی اینهایی را كه برایتان می گویم من در حالتی بودم كه به هوش می آمدم و سریعاً از هوش می رفتم و تنها لحظه هایی از آن تراژدی را به یاد دارم. با همان وضعیت و خونریزی من را به جایی بردند و من دیدم كه یك سرباز عراقی در حال دوختن سر شكافته شده من است. بعد از اتمام كارش به عربی از من پرسید كه صبحانه خوردی من هم گفتم نه و برایم یك چایی با قند آورد من خوردم و دوباره بیهوش شدم.

حالت بسیار بدی داشتم ولی هنوز نمی دانستم كه چه اتفاقی افتاده است. خلاصه با یك ماشین من را به جایی بردند كه باز هم نمی دانم كجا بود فقط یك تخت داشت كه من روی آن خوابیده بودم و یك عراقی هم بالای سر من. به او گفتم كه چرا مرا به بیمارستان نمی برید با همان لهجه عربی به من فهماند كه اول باید به سؤالات ما پاسخ دهی تا به بیمارستان بروی.

من در آن حالت نمی توانستم حرف بزنم به همین خاطر مرا به بیمارستان الرشید بردند كه البته قسمتی از آن را مانند یك زندان درست كرده بودند كه هر سلول یك تخت داشت و جلوی آن را میله ها فرا گرفته بود. چندین روز را در آن جا گذراندم تا یك روز دیدم كه چند سرباز عراقی به اتاق من آمدند و شروع به نظافت اتاق كردند. ملحفه ها را عوض كردند و برای من دمپایی نو آوردند من كه نمی توانستم حركت كنم ولی متعجب بودم كه آنها چرا این كار را می كنند. اولین فكری كه به سرم زد این بود كه جنگ تمام شده و آنها در حال پذیرایی از من هستند در صورتی كه فردای آن روز فهمیدم كه وقت بازدید نیروهای صلیب سرخ است و آنها برای آن كه خود را خوب نشان دهند چنین كاری كرده اند.

افراد صلیب سرخ آمدند و البته چندین افسر بلند پایه عراقی هم به همراه آنها بودند. یكی از صلیب سرخی ها پرسید كه می خواهی چیزی بگی؟ گفتم بله و او افسران عراقی را از اتاق بیرون كرد. گفت چی شده؟ من در حالتی بودم كه احساس می كردم تمام زندگیم را از دست داده ام و در اوایل سنین جوانی اسیر شده بودم. شروع كردم به شكایت از وضعیت موجود گفتم آنها مرا درمان نمی كنند و هیچ توجهی به وضعیت جسمی من ندارند.

فردی كه از صلیب سرخ آمده بود مرا با خونسردی آرامش داد و گفت كه الان شما با این كشور در حال جنگ هستید و خلبانان عراقی هم كه اسیر شده اند در مملكت شما همین وضعیت را دارند نگران نباش چون به زودی جنگ تمام می شود و به ایران برمی گردی. به من گفت كه تو آمدی و بر سر مردم این كشور بمب انداختی انتظار چه پذیرایی از آنها داری؟ ولی اگر نامه ای داری بنویس. من هم سریعاً ورقه را از آنها گرفتم و امضا كردم در این مورد خیلی شانس آوردم چون همه در ایران فكر می كردند كه من مرده ام.

دو یا سه ساعت بعد چند مامور عراقی آمد و مرا بردند. فكر می كردم كه افراد صلیب سرخ سفارش هایشان را كرده اند و آنها مرا به یك جای بهتر منتقل می كنند. در تمام مدت چشم هایم را بسته بودند؛ به یك ساختمان رسیدیم از زیر چشم بندم چیزهایی از ساختمان را می دیدم. یك بنای بسیار تمیز بود من دیگر خیالم راحت شد كه مرا به یك جای بهتر برده اند بعدها فهمیدم كه آن جا ساختمان استخبارات عراق است كه نهادی مانند ساواك زمان شاه بود.

با آسانسور مرا به طبقات پایین تر بردند و بعد از گذراندن چندین راهرو به یك جایی رسیدیم كه كف آن از سنگ بود و من می دانستم كه با ساختمان اصلی فاصله زیادی داریم. دقیقاً مانند فیلم ها بود و تنها صدای پای آنها و خودم را می شنیدم مابقی سكوت محض بود. تا این كه جلوی یك اتاق ایستادیم. صدای یك در فلزی بزرگ آمد و من را به داخل آن انداختند و فوراً در را بستند. چشم بندم را باز كردم و احساس كردم به انتهای دنیا رسیده ام یك اتاق بسیار كوچك كه هیچ نوری نداشت دیوارها، سقف و كف آن قرمز پررنگ بود و یك در آهنی بسیار بزرگ جلوی اتاق. می خواستم فریاد بكشم و كشیدم ولی هیچ كس جوابی نمی داد. یك توالت هم در گوشه اتاق بود.

شاید باورتان نشود ولی هنگامی كه چشم بندم را باز كردم تمام زندگیم، همسرم و دو فرزندم كه یكی چهار سال و دیگری دو سال داشت مانند یك فیلم سینمایی به جلوی چشمم آمد. نمی دانستم شب و روز چگونه می گذرد و چون هیچ نوری نبود حدود سه ماه مرا در آن سلول انفرادی نگه داشتند.

غذایش بسیار بد بود. صبح زود نصف لیوان چایی سرد و نصف لیوان هم چیزی مانند آش می دادند كه به جز مقداری آب و خورده برنج چیزی نداشت. روزی دو عدد نان بسیار كوچك مانند باگت می دادند كه بسیار سفت شده بود و خمیر آن بوی ترشیدگی می داد. وقت ناهار بهترین غذایش بود چون نصف بشقاب برنج می دادند كه روی آن را با یك آبی آغشته بودند كه رنگ رب گوجه بود و شب هم از همان آبی كه روی برنج می ریختند نصف لیوان به من می دادند. احساس می كردم كه قرار است از تنهایی همین جا بمیرم. آرزو می كردم كه این در یك بار باز شود و من را بیرون ببرند شاید باور نكنید ولی از لحاظ روحی در شرایطی بودم كه دوست داشتم حتی در را باز كنند و مرا كتك بزنند تا كس دیگری را هم ببینم.

حتی یك سوسك هم داخل سلول نبود تا من احساس زندگی كنم خلاصه این سه ماه كه در انفرادی بودم از بدترین لحظات زندگی من بود.

بعد از این سه ماه یك روز آمدند و چشم هایم را بستند و مرا بیرون بردند به یك اتاق بزرگی راهنمایی ام كردند و گفتند چشم بندت را بازكن. وقتی چشم بند را باز كردم فكر كنم یكی از زیباترین لحظه های عمرم بود چون دیدم كه سرتاسر تمام خلبانان و افسران ایرانی هستند كه در اتاق نشسته اند. همه همین احساس را داشتند زیرا قبل از آن هركس فكر می كرد كه تنهاست و كسی هنوز اسیر نشده چون ابتدای جنگ بود ولی با دیدن این صحنه همه خوشحال شدند نه به خاطر این كه آنها اسیر شدند بلكه به دلیل این كه تمام احساس تنهایی ها از بین رفت همگی شروع كردیم به گپ زدن و روبوسی كردن. یكی از بچه ها آمد و با تعجب به من گفت آقای اكبری تو زنده ای؟ 

همه ما فكر می كردیم تو مردی. چون آقای فضیلت به آنها گفته بود كه من فقط هواپیمای او را دیدم كه با صخره ها برخورد كرد. آقای فضیلت كه بعدها شهید شد اصلاً پرتاب من را از هواپیما ندیده بود و به افراد پایگاه گفته بود كه من با هواپیما سقوط كرده ام ولی هنوز این خبر به گوش خانواده ام نرسیده بود. می گفتند هنگامی كه فضیلت به پایگاه برگشت زبانش گرفته بود و نمی توانست صحبت كند چون فكر می كرد من مرده ام.

ولی طبق مقررات جنگ و ارتش تا هنگامی كه اعلام شهادت یا اسارت از طرف دشمن نشود شخص مفقودالاثر شناخته می شود و به همین خاطر به خانواده من اعلام كردند كه مفقودالاثر است ولی خانواده من باور نمی كردند چون در اوایل جنگ حرف های بسیار ضد و نقیضی از افرادی كه شهید یا اسیر شده بودند شنیده بودند. باز هم خدا را شكر نامه ای كه من به صلیب سرخ داده بودم یك سال بعد به دستشان رسید و مطمئن شدند كه من زنده ام.

بعد از آن تمامی ما را به زندان ابوغریب بردند. یك زندان وسیع و بزرگ كه همواره صدای شكنجه و داد از آن شنیده می شد. حدود ۱۰۰ نفر از خلبانان و افسران ارشد را در یك بند انداختند به گونه ای كه آنقدر جا كم بود كه نمی توانستیم به راحتی بخوابیم. هیچ محفظه هوایی وجود نداشت و حتی دستشویی هایش هم در آخر بند بود كه باعث آلودگی بسیاری شده بود.

بعد از گذشت چند روز وضعیتمان بسیار بد شد. هوا بسیار كم بود و آلودگی بسیاری داشت. دستشویی هایش حتی آب هم نداشت. چندین روز به همین منوال گذشت و ما دیگر نمی توانستیم تحمل كنیم. تصمیم گرفتیم كه اعتصاب غذا كنیم. همه بچه ها را هماهنگ كردیم كه دیگر غذا نخورند با آن وضعیت ضعف جسمی غذا نخوردیم و دو روز گذشت.

افسران عراقی می آمدند و می گفتند درخواست شما چیست؟ ما هم می گفتیم كه باید یكی از بازرسان صلیب سرخ را بیاورید تا ما غذا بخوریم. حال بسیاری از بچه ها بد بود طوری كه دیگر تحمل نداشتند. افسر عراقی آمد و گفت كه به صلیب سرخ اطلاع داده ایم ولی اگر درخواستی دارید به خود ما بگویید. ما هم كه دیدیم بسیاری از بچه ها رنجور شده بودند تصمیم گرفتیم به حداقل چیزی كه می خواهیم اكتفا كنیم.

چندین مزایا به ما دادند از جمله هفته ای یك ساعت هواخوری آن هم نه در محوطه باز فقط پنجره های بالا را یك ساعت باز می كردند. روزنامه های عراقی به ما می دادند به افراد سیگاری هم دو نخ سیگار می دادند. هفت ماه در این وضعیت بودیم كه یك روز چند سرباز عراقی آمدند و اسامی بعضی از ما را صدا زدند و گفتند كه اینها را می خواهیم به صلیب سرخ نشان دهیم. من كه می دانستم افراد بعثی عراق یك روده راست در شكمشان نیست ولی چون جزو اسامی بودم مجبور شدم بروم.

حدود ۱۵ نفر بودیم كه ما را به یك زندانی بردند كه دو طبقه بود و دورتادورش را سلول ها فرا گرفته بودند. زندان سیاسی های عراق بود. هر دو یا سه نفر ما را در یك سلول انداختند. با افراد سیاسی بسیار بد برخورد می كردند و تمام وقت آنها را می زدند و شكنجه می دادند. نگهبان ها به ما متذكر می شدند كه شما حق صحبت ندارید ولی ما كه دیگر آب از سرمان گذشته بود راحت با یكدیگر صحبت می كردیم. بعضی اوقات هم با هماهنگی شعارها ا... اكبر، خمینی رهبر می دادیم كه باعث عصبانیت نگهبانان می شد. من در آن زمان ارشد بودم چون درجه نظامی من از بقیه افراد بالاتر بود. هر ۲۰ دقیقه یك بار شعار می دادیم تا شاید یكی از مقامات ارشد بیاید و به وضعیت ما رسیدگی كند در همان زمان اعتصاب غذا هم كردیم و دیگر غذا نمی خوردیم. تا این كه دو روز گذشت و دیدیم كه یك افسر بلندپایه و تنومند با چندین سرباز به داخل زندان آمدند و در وسط زندان كه یك میز و صندلی داشت نشست. دقیقاً وقتی وارد شدند ما شروع به شعاردادن كردیم. نگهبان زندان را صدا كرد و گفت كه چه خبر است؟ او هم گزارش داد كه تمامی این سر و صداها زیر سر شخصی به نام اسد است. من را صدا زدند، پیش آن افسر بردند یك مترجم ایرانی هم داشتند كه دست و پا شكسته ایرانی صحبت می كرد. من خیلی لاغر شده بودم تنها حدود ۴۷ كیلو وزن داشتم.

افسرارشد پرسید انت اسدا... یعنی تو شیر خدا هستی؟ 

من هم گفتم نعم و با صدای بلند خندید و گفت به چه حقی اسمت را اسدا... گذاشتند. بعد از مسخره كردن من گفت چرا سر و صدا می كنید؟ 

گفتم ما اسیر هستیم. طبق قانون ژنو باید با ما رفتار كنید و وضعیت بسیار بدمان را برایش توضیح دادم. به او گفتم صلیب سرخ قرار بود ما را ببیند نه این كه ما را به زندان سیاسی ها بیندازید. اصلاً ما را به بند خودمان برگردانید.

نمی دانم مترجم به او چه چیزی گفت كه بسیار خشمگین شد و جاسیگاری كه روی میز بود را بلند كرد و به سمت من پرتاب كرد و خود مترجم هم بلند شد و یك سیلی آبدار به صورت من زد و مرا در یك انباری انداختند و در را بستند. چند دقیقه بعد آمدند و مرا به وسط زندان انداختند و چند نفره با باطوم هایشان شروع كردند به كتك زدن. من فقط صورتم را گرفته بودم و آنها مشت و لگد می زدند. آنقدر زدند كه بیهوش شدم و بعد به سلول خودم انداختند.

بچه ها غذا نمی خوردند تا این كه افسر زندان گفت كه نیروهای عراقی در حال ساخت یك اردوگاه جدید برای شما هستند تا صلیب سرخ هم از شما بازدید كند پس غذایتان را بخورید. ما هم با این كه می دانستیم دروغ می گوید ولی غذا را خوردیم. خلاصه حدود شش ماه ما را در آن جا نگه داشتند و بعد از آن به اردوگاه رمادی فرستادند. در این اردوگاه اسیران ایرانی بودند اعم از پاسداران، بسیجیان و نیروهای دیگر. اردوگاه بسیار بزرگی در میان یك بیابان بود كه دسترسی به هیچ چیز نبود. یك سال هم در آن ارودگاه بودم و ۹ سال آخر را هم در یك اردوگاه دیگر و كلاً ۱۰ سال اسارت كشیدم حتی دو سال بعد از آتش بس بین نیروها خلبانان و افسران ارشد را نگه داشتند. دیگر از لحاظ روانی هیچ كدام از ما تعادل نداشتیم. وضعیت روحیمان بسیار بد بود ولی هیچ چاره ای نداشتیم. تمامی دوران اسارت یك طرف آن دو سال بعد از آتش بس یك طرف دیگر. اگر بخواهم از وضعیت این دو سال برایتان بگویم شاید گریه كنید. هیچ كس نمی تواند به جز خود اسرا احساس كند كه ۱۰ سال اسارت در خاك غریب چگونه است.

به هیچ صورت نمی توانم این دوران را برایتان توضیح دهم. ۱۰ سال از بهترین سال های زندگی من (۲۸ سالگی تا ۳۸ سالگی) كه باید با خانواده و بچه هایم می گذراندم. هر وقت صلیب سرخ عكس های خانواده هایمان را به ما می داد یك هفته گریه می كردیم. در هر عكس بچه هایم چند سال بزرگتر شده بودند ولی من نمی توانستم باور كنم چون در كنارشان نبودم كه بزرگ شدنشان را ببینم.

هر روز اسارت به اندازه یك سال می گذشت تمامی ثانیه ها سنگین تر از چند ساعت بودند ولی به هر صورت همین طور ۱۰ سال گذشت.

حتی آزادی ما هم در وضعیت خاصی پیش آمد. در اواخر اسارات ما بعد از جنگ دیگر عراقی ها برای ما تلویزیون آورده بودند كه البته فقط كانال های خود بعثی ها را می گرفت و ۸۰ درصد خبرهای دروغ پخش می كرد. یك روز صدام به تلویزیون آمد و گفت ما قرارداد ۷۵ را به رسمیت می شماریم و از خاك ایران كاملاً عقب نشینی می كنیم و قرار است روزی دو هزار نفر از اسرا را آزاد كنیم. اولین سری اسرا كه از اردوگاه ما فرستاده شد از بین اسرا خلبانان و افسران ارشد را جدا كردند و به یك بند جداگانه فرستادند.

فرمانده اردوگاه را خواستیم و پرسیدیم كه چرا ما را نفرستادید و بقیه افراد همگی به ایران بازگشتند. او هم صادقانه جواب داد كه شما جزو افسران و خلبانان ارزشمند هستید و شما را به این راحتی ها به ایران برنمی گردانیم چون هر لحظه ممكن است دوباره جنگ شروع شود.

دو ماه دیگر نیز به همین حال گذشت و آخرین روز كه در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۶۹ باشد ما را به ایران فرستادند.

تا مرز ایران ما را با چشم بند بردند و در مرز تحویل نیروهای ایرانی دادند. به هیچ وجه نمی توانم احساسم را بیان كنم حتی نمی توانستم باور كنم كه آزاد شدم.

هنگامی كه به ایران آمدم از خدمت با درجه سرتیپی بازنشست شدم. هم اكنون هم در هواپیمایی ایران ایرتور خلبان هواپیمای مسافربری توپولف هستم. پرواز اعتیاد دارد و كسی كه یك بار با هواپیما پرواز كند نمی تواند تركش كند. من هم پرواز را ادامه دادم ولی هنوز در آرزوی یك بار پرواز با هواپیمای شكاری و انجام مانور مانده ام.

من برای ملت جنگیدم برای ملت ۱۰ سال اسارت كشیدم و هیچ توقعی از مردم به جز به یادماندن چنین چیزهایی را ندارم.

بعد از ۱۰ سال اسارت فكر می كردم كه همیشه اسیر خواهم ماند. تمام خاك ایران را زیر پایم احساس می كردم و ارزشش را از طلا هم بالاتر می دیدم. از كرمانشاه با هواپیما به تهران آمدیم و دو روز هم در قرنطینه بودیم. ۱۰ سال آرزو داشتم كه یك ستاره در آسمان ببینم چون هیچ وقت شب ها بیرون نرفتیم و اولین شب قرنطینه در تهران این آرزویم برآورده شد. ۱۰ سال از تمامی لذت های زندگی محروم بودم. وقتی خانواده ام را دیدم احساس می كردم كه دوباره زنده شدم. باید از همسرم هم قدردانی كنم كه در نبود من بسیار سختی كشید و برای آینده بچه هایمان زحمت های فراوان كشید. پدر و مادر من هم زجر كشیدند و از آنها هم متشكرم.
مهر سال ۱۳۵۹ بود. من فرمانده گردان ۲۱ شكاری بودم. از اولین روزی كه عراقی ها به ایران حمله كردند ما هم شروع به پرواز كردیم و در اكثر روزها هر خلبان دوبار پرواز می كرد. من به عنوان فرمانده گردان همیشه نقش لیدر خلبانان عملیاتی را خود به عهده می گرفتم و نفرات بعدی را كه بیشتر با چهار فروند پرواز می كردیم در بال خود قرار می دادم. هر روزه از ستاد، عملیات های گوناگونی به ما ابلاغ می شد و ما در اسرع وقت انجام می دادیم. در ابتدای جنگ روزی دو پرواز داشتیم كه یكی در اوایل صبح ساعت چهار بود و پرواز دیگر را بعدازظهر یا شب انجام می دادیم. روزهای نخست جنگ، جنگ پایگاه ها بود و ما باید پایگاه ها و انبارهای مهمات یا تاسیسات عراق را نشانه می رفتیم.
بعد از ۱۰ سال اسارت فكر می كردم كه همیشه اسیر خواهم ماند. تمام خاك ایران را زیر پایم احساس می كردم و ارزشش را از طلا هم بالاتر می دیدم 

f-5



نوشته شده توسط سید محمد میرعبداللهی در سه شنبه 2 خرداد 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 2 خرداد 1385 و ساعت 10:05 ق.ظ

لینک ثابت | نظرات ()



    حقوق این وبلاگ محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2006 © http://paridan.mihanblog.com

 Resolution: 1024 * 768

منوی اصلی

= صفحه نخست
= پست الکترونیک

= نامه به مدیر وبلاگ
= طراح قالب وبلاگ


نویسندگان

سید محمد میرعبداللهی(139)


موضوعات
هوانوردی(136)


آرشیو

تیر 1389 (1)
فروردین 1389 (1)
اسفند 1387 (1)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (2)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (2)
آبان 1386 (5)
مهر 1386 (1)
مرداد 1386 (3)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (3)
آذر 1385 (5)
آبان 1385 (2)


لینکستان

بزرگترین پایگاه فروش سی دی های هوانوردی

BILGI SAYAR

جوانان

Persian Aviation

ایمنی هواپیمایی ایران

هواپیمای جنگنده

تاراج عاشق

گروه عاشقان پرواز در یاهو

انجمن نیروی هوایی

اموزش فتوشاپ در سایت من

آذر آموزش

free download

چهار بعدی

ژرفا ( آن شو که هستی )

سایت جذب نیرو

سازمخالف

انجمن هوا و فضا

وبلاگ تخصصی موتورهای جت و راکتی

جهنم همین جاست

حرفهایی در دل نهفته

عشق پرواز(iranianairforce)

دلگفت خدا نشنید..

سایت سید محمد میرعبداللهی

انجمن دانشجویان

حالا بیا تو

وبلاگ علی فروتنی

عاشقان


لینکدونی

جنگنده ی تهاجمیa 10 (- کلیک)
عكسهایی از فرودگاه خوی (- کلیک)
عکسهایی از سقوط میگ ۲۹ که خلبانش در حال اجکت هست. (- کلیک)
جنگنده ی اف 5 (- کلیک)
بزرگترین هواپیما (- کلیک)
سر و صدای هواپیماها در ذهن کودکان اثر منفی می گذارد (- کلیک)
معرفی تعدادی از هواپیماهای بدون سرنشین ایران (- کلیک)
معرفی جنگنده - بمب افکن سوخوی سی و دو (- کلیک)
Boeing 717 (- کلیک)
Airbus A380 (- کلیک)
بویینگ ee7E7 (- کلیک)
بوئینگ 777 (- کلیک)
Airbus Beluga (- کلیک)
سانه ی هوایی سی ۱۳۰ (- کلیک)
جدیدترین اخبار روز دنیا (- کلیک)
جواب به سوالات شما (- کلیک)
 آرشیو لینكدونی
پرشین وبلاگ
لیست وبلاگ های فارسی
قالب های وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ICT
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو


جست و جو


خبرنامه


مطالب پیشین

فرهنگ

پرنده ای فرتر از یک بمب افکن-HYPERSOAR

محکومیت ایران ایر به گرانفروشی/ بازگشت قیمت بلیت هواپیما به حالت اولیه

تایید مهاجرت خلبانان ایرانی به کشورهای خلیج فارس!!!!!

فرودگاه بین المللی هنگ کنگ بهترین فرودگاه جهان

فرمانده جدید نیروی هوایی

سقوط بویینگ 747 - كلمبیا

اخراج ایران ازنمایشگاه خدمات دفاعی آسیادرمالزی

ایران ایر-شناسنامه!

همزمان با روز ارتش؛ 200 فروند جنگنده در آسمان تهران رژه رفتند!

17 فروند هواپیما وارد ناوگان می شود.

فروش 12 فروند "میگ-29" روسی به اسلواکی

حادثه ارباس ماهان - مهرآباد 21/8/86

ایران مشتری شرکت توپولف



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);